|
||
|
شکسته ام وخسته بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند شکست نه برای کردن است نه بهانه ای برای پنهان شدن. همه می گویند از صبح بنویس و از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدمهای خوشحال اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشحال را در آورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است. مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند تا قلب دریاییم بار دیگر متولد شود. سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترها ی آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد گریه می کنم تا شاید دل دریاییم خط مبهمی بر رنگ های تیره ی قلب اطرافیانم زند...
|
روزای سخت نبودنِ با تو
خلاء امید رو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد
هم نفسم شد سایه ی سردم
تو رو می دیدم از اونور ابرا
که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم
چطوری میتونی اینقده بد شی
دورِ نبودنت رو خط کشیدم
تازه میفهمم اشتباهم این بود
چهره ی عشقمو غلط کشیدم
عشق تو دار و ندارِ دلم بود
اومدی دار و ندارمو بردی
بیا بگو همه اینا یه خوابه
چون هنوزم تو دل من نمُردی
سکوتِ قلبتو بشکن و برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخرِ قصّه همین شه ...
عصري است غريب وآسمان دلگير است
افسوس براي دل سپردن دير است
هرباربهانه اي گرفتيمو گذشت
عيب از منو توست
عشق بي تقصير است...
زندگی باید کرد...
روزگارا که چنین سخت به من میگیری ...
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست ...
گرچه دلگیرتر از دیروزم ...
گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند ...
لیک باور دارم دلخوشی هام کم نیست ...
زندگی باید کرد...
تو عاشق باش و احساس مرا
با گوش و دل بشنو
چنین احساس پاکی از تو میخواهم
تمنای مرا پاسخ چه خواهی داد
اگر هست.......
یادمه یه بار .. تو اون روزای قشنگ
بهم گفتی دوستت دارم ... حتی اگه بهت نرسم ...
سکوت کردم ...
باور کردم ...
لذت بردم ...
برای به خاطر سپردنش ...
روی قلبم ...
بایه شابلون یه عالمه پرنده ی یکدست حک کردم ...
پرنده هایی که نماد رهایی بودن ...
رهایی از تنهایی ...
رهایی از این پیله ی غرور ...
رهایی از حس پوچ بودن ...
ولی حالا با فکرش به جای لذت...
روی قلبم احساس سوزش میکنم ...
انگار یکی نمک پاشیده رو بال پرنده هام ...
عشق من دوستت دارم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم
مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلاتکلیف، من بین زمین و آسمان ماندم
تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم
تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم
نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم
به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم
اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

چطور تونستی بی هوا بری ؟؟؟
بقیه ادامه مطلب...
باغ

يادش به خير باد كمي مانده تا قرار
من بودم و تو بودي و قانون انتظار
تو بودي و فراغت از آشوب ِ قلب من
من فارغ از تفكر دنيا و كسب و كار
تنها آروزی من این است
خداوندا می خواهم زندگی کنم!!!!
حتی در قفسی تنگ و تاریک
حتی به تنهایی و تنها
اما عاری از هر غم و اندوه
خداوندا می خو.ام زندگی کنم!!!؟